تبليغاتX
گـم گـشته ی ... دیـار عشـق



























گـم گـشته ی ... دیـار عشـق

چو نیلوفر بر تو می پیچم ... بی تو من هیچم

 

ای در دل من اصل تمنا همه تو

                                          ای در سر من مایه ی سودا همه تو

هر چند به روزگار در می نگرم

                                                 امروز همه تویی و فردا همه تو

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:0 توسط شهرام ن |

 

 

 

 این حسین (ع) کیست که عالم همه دیوانه اوست


این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست .

 

 

 

تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست

   در جوابم اینچنین گفت و گریست

 

لیلی و مجنون فقط افسانه اند

   عشق در دست حسین بن علیست

 

فرا رسیدن ایام سوگواری حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) را

 

 به پیشگاه مقدس قطب عالم امکان حضرت مهدی موعود(عج)

 

 و تمامی محبین اهل بیت (ع) تسلیت عرض می نمائیم .

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 18:3 توسط شهرام ن | |

 

                      

                                                               

نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان

سوی تو می‌دوند هان! ای تو همیشه در میان


در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان

گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان


هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن

آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان


ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ

بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان


ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای

هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان


آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان


پیش وجودت از عدم ، زنده و مرده را چه غم ؟

کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان


پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!

آمدنت که بنگرم ، گریه نمی‌دهد امان . . .

          

ــــــــــــــــــ

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 15:47 توسط شهرام ن |

 

 

 

در آغاز عشق بود و سکوت

و دیگر هیچ نبود

در عرش سکوت بود و تکرار سکوت

و انگار هیچ نبود

عشق بهانه‏ای برای خلقت نداشت

چون هیچ نبود.

سکوت را خیالی بود

که در دل عشق نبود

سکوت را بهانه‏ای بود

که عشق نداشت

سکوت تنهائی می‏خواست

عشق به دنبال گمشده بود.

عشق، شعر خلقت را سرود

..........

شعر خلقت که تمام شد

عشق بود و فاطمه (س)

و دیگر هیچ نبود

در عرش فاطمه بود و تکرار فاطمه

عشق بهانه‏ای برای خلقت داشت

فاطمه بهانه‏ای برای آفرینش "انسان" شد.

 

و انسان...!!!

 

در پرتو پرستش خالصانه و صادقانه، انسان استحقاق رحمت الهی را

 پیدا می‌کند. هر رفتار و کرداری که آدمی را در رسیدن

 به این هدف مقدّس و متعالی یاری نماید، ارزش اخلاقی داشته

 و فضیلت محسوب می‌گردد. عبادت، ذکر، دعا، تزکیه و رفتارهای

 شایسته، انسان را ..

در مراتب ملکوتی ارتقا می‌دهد و در این مدارج و معارج

 هرچه بالاتر رود به آستان ربوبی نزدیک‌تر ‌شده

 و پرتوی از جمال لایزال الهی در دلش  می‌تابد،

 در این صورت آدمی قادر است در حدّ ظرفیّت روحی،

 به میزان  خودسازی و تهذیب نفس، مفهوم تقرّب را دریابد

 و شکوه قرار گرفتن در جوار قرب الهی را با قلب و روح خود درک کند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:12 توسط شهرام ن | |

 

 (بسم الله الرحمان الرحیم )

 

آتشی در خرمن هستی من افتاده بود

تا برآرد روزگار از روزگار من دمار

 

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی ٬ بی گدار

 

تیره طوفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار

 

غرقه ی غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

 

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار

 

سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دمبدم: " ای روزگار ٬ ای روزگار"

 

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند

هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار

 

ـــــــــــــــــــــــــ

 

پی نوشت

 

شبا مستم ز بوی تو ، خیالم ها ز روی تو

خرامون از خیال خود ، گذر کردم ز کوی تو



بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم



گناه من تویی جادو ، نگاه من تویی هر سو

مرا از خواب من بانو ، تویی صیاد منم آهو



شب تنهایی و زار و ، کسی هرگز نبود یار و

خراب یاد تو بودم ، تو بردی از نگات مارو



بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:2 توسط شهرام ن | |

 

 

ای مومنان ! روزه بر شما مقرر شده است ؛

همچنان که بر پیشینیان شما مقرر شده بود ،

شاید که پرهیزگار شوید .

تحف العقول ص 
236

 

این دهان بستی دهانی باز شد


تا خورندی لقمه‌های راست شد


 

لب فرو بند از طعام و از شراب
 

سوی خان آسمانی کن شتاب


 


 

 

براستي رمضان براي آن کس که آشناي دل است،

 هزار نکته باريکتر زمو دارد. رمضان وقتي به آرامي به جانب ما مي خرامد،

گويي باراني است که مي آيد و خوش مي آيد تا همه نهال هاي ساکت را به جلوه و جهد کشد.

 رمضان مي آيد تا هلهله فرشتگان سپيده پوش خدا در فطرت ما طنين انداز شود...


 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بهشت براي آدميان خاکي در روي زمين داغ اين تابستانهاي گرم زميني معنا يابد.

آسمان شکافته مي شود و من و تو مبهوت از اين همه عظمت خداوندي

دستهايمان را به سوي هديه هاي آسماني معبود مي گشاييم

و ربنا گويان شعف مان را از آغاز بزمي عاشقانه

 بر سر سفره مهر و کرامت الهي اعلام مي کنيم.

 


شايد اين همان نشانه عاشقي خدا به بندگانش است که به او يادآور مي شود؛

اي بنده من! گرچه تو از من دوري اما اگر بداني چه اندازه بر تو مشتاقم،

 هرآينه قالب تهي مي کني...

 
شايد اين بزم عاشقانه براي آن است که خداوند به ما که

 گرفتار تکرار زندگي شده ايم، به ياد آورد لحظاتي را براي خودمان

 و آنکه ما را آفريد خلوت کنيم و به جاي ضرب و تقسيم

حسابهاي دفتري و آمارهاي رسمي و غيررسمي از ماديات دنيا،

 کمي به حسابهاي دفتر زندگي مان توجه کنيم

و بدهي مان را به پروردگار و آفريننده مان به خودمان گوشزد کنيم.

آري! رمضان از راه رسيد، ملکوت شکافت و درهاي رحمت الهي

 به سوي خاکيان گشوده شد و خدا فرصتي دوباره داد تا به خود آييم

 و از پس پرده ضخيم خواهش هاي دنيوي که زنگار غفلت آن را قطورتر ساخته،

 کمي ماوراي زندگي مادي را ببينيم.

 
اين سنت خداوند است که هر سال در مدت کوتاهي

 بندگانش را به ميهماني خود مي خواند تا زنگار از آينه جان برگيرند

 و همه اندوخته هاي نفساني سنگين و بي ثمرشان را بسوزانند...

 


 

ضیــافت آسمــانی گـــوارای وجودتـــــان ... و التـــماس دعـــــا.

  

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 18:13 توسط شهرام ن | |

 

 (بسم الله الرحمان الرحیم )

 

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
 
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

 

ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن
 
با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور

 

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم
 
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

 

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور

 

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار 

ما را شرابخانه قصور است و یار حور

 

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی 

گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور

 

حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی 

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

 

پی نوشت:

 

به استقبال ماه مهمــــــانی خدا   برویم..

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 14:2 توسط شهرام ن | |

Design By : Night Melody

دعــــا کلیـد و مغز عبادت است